لحظه اول غریبی کردی و پریدی تو بغل من، بعد آروم آروم به مهمون جدید لبخند زدی و محبت و عشق گرفتی، ساعتی بعد ارتباط برقرار شد و رفتی تو بغلش و خیلی زودتر از اونکه فکرش رو بکنیم صداش کردی : مامانی!*
بعد تو اون ذهن کوچولوت مقایسه کردی، به من نگاه کردی و گفتی مامان، بعد به مامان بزرگت نگاه کردی و گفتی مامانی!
بودن در کنار اون که دوستت داره، علاوه بر اینکه لذت بخشه، سرشار از امنیت و آرامش و حمایت و عشق و محبته. قراره شبهای بلند زمستون رو در کنار یه مامان بزرگ مهربون سپری کنیم. همون که با گرمای حضورش خونمون رو گرم و دلمون رو گرمتر کرده.
* مامانی : مامانِ بابا سعید
و بدین ترتیب
زمستان رسما وارد خانه ما شد . . .










دخترک قشنگم امروز یک و نیم ساله شدی. نمی دونم چرا نوشتن از تو برام سخت شده، شاید چون فکر می کنم با کلمات نمی شه این روزهای تو رو توصیف کرد.
به هر حال این روزها بودن در کنارت خیلی لذت بخشه. حالا دیگه تو یه دختر هجده ماهه شاد و مهربون و پر انرژی و شیطون هستی . یه دختر خستگی ناپذیر در کشف دنیای اطراف و از همه مهمتر یه دختر شیرین زبون و دوست داشتنی. نگاهت به دنیای اطراف تغییر کرده و گاهی اشیاء رو از ما بیشتر تحویل می گیری، وقتی داری از آشپزخونه بیرون می ری با یخچال بای بای می کنی، گاهی چند دقیقه با توستر صحبت می کنی و وقتی بعد از کلی اصرار و خواهش من راضی می شی که تلفن رو سر جاش بذاری در آخرین لحظه با لحن ناراحت و غمگین، تند و تند براش بوس می فرستی و می گی اَیو بای بای!!
این روزها سخت مشغول تمرین و تکرار کلماتی هستی که می شنوی، گاهی که ازت می خوام یه کلمه رو بگی اونقدر با دقت به من نگاه می کنی و بعد اونقدر بامزه اون رو تکرار می کنی که چاره ای به جز حمله به طرفت و له کردنت نمی مونه . کلماتی رو که، هم ژاپنی اش رو می شنوی و هم فارسی، خودت تصمیم می گیری که کدوم رو یاد بگیری و معمولا اون که تلفظش آسونتر هست رو انتخاب می کنی. وقتی تلفن رو دستت می گیری و راه می ری و با صدای بلند مثلا داری صحبت می کنی، با اینکه بیشتر کلماتت نامفهومند ولی لحن و آهنگ صحبتت بیشتر ژاپنیه تا فارسی. هر چیزی هم که می خوری حتی آب یا دارو حتما بعدش باید بگی اویشی (خوشمزه).
گاهی هم از زبان اشاره استفاده می کنی ، هر وقت کارتهای هیراگانا رو بهت نشون می دم کلماتی رو که گفتنشون برات مشکله، با نمایش اجراشون می کنی، مثل اِن پیتسو (مداد) که هر وقت کارتش رو بهت نشون می دم می شینی روی زمین و ادای نوشتن رو در میاری. کم کم داری اعداد رو هم یاد می گیری، تا همین چند روز پیش هر عددی رو می دیدی می گفتی دو ، ولی حالا یک و هفت رو به ژاپنی و ده رو به فارسی یاد گرفتی، یک رو می گی ای چی و هفت رو می گی نانا.
کلمه ها ی ژاپنی که می گی : آری (مورچه) - اوما ( اسب) - دوزو (بفرمایید) - ای نو (سگ) - دودان ( زو سان - جناب فیل) - اویشی ( خوشمزه ) - ای چی (یک) - آیه ( اویده- بیا) - دامه (فعل نهی) - نانا (هفت) - نانی (چیه) - دوشتانو (چرا) - اِبی (میگو) - مومو (momo - هلو) - آماتو (توماتو - گوجه فرنگی) - اوشی ( گاو ) - آن پا مان
کلمه ها ی فارسی: بابا – مامان – مدی ( مهدی) - ماست – نه – آیه (آره) – اَیو (الو) – توپ - من - آگا (آقا) – یف (رفت) – دس (درس) - گارگار (قارقار) - بع بعی - نوم (نون) - نی نی - جو جو - مو - جیز -
حالا بعد از یک سال و نیم مادری و با وجود همه شادی و عشقی که با بودنت به زندگی ما هدیه دادی، فکر می کنم نه تنها عمیقا به این جمله که "مادری همه اش گل و بلبل نیست" معتقدم، بلکه گاهی واقعا دلم می خواد چشمم رو به روی همه گلها و بلبلهای این دنیا ببندم و برای ساعتی فقط خودم باشم و خودم. نمی دونم اشکال از منه یا از این غروبهای بلند و دلگیر پاییز و زمستون و این هوای ابری.
ببخش که اون جور که باید نمی تونم جای خالی محبت خالص و عمیق خانواده و فامیل رو برات پر کنم، ببخش دختر قشنگم، ببخش که تنهایی و تنهاییم.

صبح یک روز پاییزی داری دور شدن هاپو رو تماشا می کنی.

محو تماشای کارتونی

داشتی قاشق قاشق آب می ریختی تو حلق این عروسک بی نوا که بالاخره تلاشهای من نتیجه داد و به دوربین نگاه کردی.

اولین تجربه رفتن بولینگ




باز آبان می آید . . .
باز من متولد می شوم . . .
هر چند گذر زمان باور کردنی نیست، اما ظاهرا آخرین بعد از ظهر سی و هفت سالگی است.
تولدم مبارک.



امروز تو یه دختر شانزده ماهه هستی. یه دختر شانزده ماهه با یه دنیا احساس، یه دنیا محبت، یه دنیا هیجان. هیجان کشف همه زندگی. همه سادگی ها و پیچیدگی های زندگی. البته برای تو خیلی فرقی نمی کنه چون همه چیز رو ساده و قابل لمس می بینی. با کلاغها قارقار می کنی و با هاپو ها، هاپ هاپ. عاشق نارنگی و کارتون و خیار شور و خاموش روشن کردن کلید برق و زدن دکمه آسانسوری. خیلی ساده شاد می شی و خیلی ساده می رنجی. عاشق محبتی و خودت سراپا عشق و محبتی.
امروز تو یه دختر شانزده ماهه ای با ۸۳ سانتیمتر قد و ۱۳ کیلو وزن.
با دو تا دندون نیش بالا که چند روزیه سر و کله شون پیدا شده جمعا ۱۴ تا دندون داری. بازیهات هم کم کم داره شکل دیگه ای پیدا می کنه، از دستمال آشپزخونه به عنوان پتوی عروسکت استفاده می کنی. با زیر پیراهنی ات میز رو دستمال می کشی و با هر وسیله مستطیل شکلی الو می کنی. همچنان محبوبترین اسباب بازیت توپه و بیشترین کلمه ای که در طول روز استفاده می کنی "نه" هست.
دیگه همه حرفهای ما رو می فهمی، خیلی بیشتر از اون چیزی که ما انتظار داریم، بعضی از کلمه ها رو، هم به فارسی متوجه می شی و هم به ژاپنی. برای سلام کردن هم سرت رو به جلو خم می کنی، البته موقع سلام کردن به کلاغ و مورچه و هاپو و پیشی سرت رو محکم تر تکون می دی و با جدیت بیشتری سلام می کنی.
اولین جمله ای که گفتی بابا یف (بابا رفت) بود، هر روز وقتی بابایی می ره سر کار، با یه قیافه ناراحت می آیی پیش من و می گی بابا یف ، ولی جالبه که گاهی از این جمله در مورد هر چیزی که تموم شده و دیگه نیست هم، استفاده می کنی . چند روز پیش که داشتی طبق معمول ماست می خوردی وقتی ماستت تموم شد و دیگه کاسه خالی بود به کاسه اشاره می کردی و می گفتی بابا یف!!!








یه ۹ تایی مادرونه و دخترونه به مناسبت امروز (۹/۹/۲۰۰۹)
۱- درسته که از ایران پرت شدیم وسط تکنولوژی و نظم و آرامش و زندگی فوق پیشرفته ژاپنی، ولی این دلیل نمی شه که گاهی غر نزنیم و ننالیم از غربت و تنهایی.
۲-هیچ وقت تو زندگی اینقدر از کارتون و برنامه کودک تلویزیون خوشم نیومده بود. حالا عصر هایی که بی حوصله و کسل از خواب بیدار می شی، هیچ چیز به اندازه برنامه ای که دوست داری سرحالت نمی کنه.
۳-نمی دونم چیکار کنم که دست از سر سطل آشغال برداری . بارها وقتی داشتی چیزهایی غیر از اشغال توش می انداختی، مچت رو گرفتم ولی بازم از ناپدید شدن ناگهانی بعضی چیزها می فهمم که بله، کار، کار خودته.
۴- آخ که اگر من بتونم هر چه زودتر این دو تا پروژه بزرگ از شیر گرفتن و از پوشک گرفتن رو انجام بدم، یه جایزه بزرگ به خودم می دم.
۵-یعنی اگر تو شیر نمی خوردی و ماست دوست نداشتی، نمی دونم چه جوری زنده می موندی، اونقدر که لب به غذا نمی زنی . اگر یواشکی یه کوچولو غذا رو زیر ماست پنهان کنم و سرت رو گرم کنم که بخوری، بازم نمی دونم از کجا می فهمی و روت رو برمی گردونی.
۶-علاوه بر هشت تا دندونی که داشتی، دو تا دندون کرسی هم سر و کله شون پیدا شده.
۷-بودن در کنارت داره لذت بخش تر می شه هر روز، از بس که شیرین شدی، ولی به همون نسبت خرابکاریهات هم حسابی پیشرفت کرده، اونقدر محتویات کابینت ها رو ریختی بیرون و من با عجله ریختمشون سر جاش که دیگه بی خیال مرتب چیدن و نظم شدم.
۸- این تابستون دوست داشتنی هم داره تموم می شه، اصلا دلم نمی خواد به سرمای زمستون و اون غروبهای دلگیرش فکر کنم.
۹-دیگه چیزی یادم نمیاد.
این رو که می شنوی هرجای خونه باشی خودت رو به تلویزیون می رسونی!