X
تبلیغات
سروین
Lilypie Fourth Birthday tickers
 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 17:31 توسط نسیم |

 

 

 

 

 

چند ماهی گذشته از اون روزی که اواسط تابستون شدم مامان یه دختر سه ساله باسواد. دخترک باسوادی که دائما در حال کشف و خوندن حروفی هست که از دو سالگی باهاشون آشنا شده.

همه چیز از حوالی سه سالگی شروع شد، همون موقع که از ایران برگشتیم، قبل از اون بیشتر حروف هیراگانا * رو می شناختی ولی هیچ وقت کنار هم نخونده بودیشون یا شاید هم پیش نیومده بود که کلمه ها رو بخونی، اولین بار تابلوی رستوران مورد علاقه ات رو خوندی  *まるまつ ! 

وقتی چند روز بعد از تولد دو سالگی رفتی Kumon اصلا فکرش رو هم نمی کردم در اولین روزهای سه سالگی یه فاکتور از زیر میز پیدا کنی و بتونی بخونی و بفهمی مربوط به کدوم فروشگاهه، یا اینکه سرگرمیت خوندن حروف و کلمه های ساده روی مایکروفر و وسایل دیگه باشه.

 در این چند ماه گذشته علاقه و پشتکاری باورنکردنی در خوندن نشون دادی، هر جا و در هر موقعیتی که نوشته ای رو با حروف هیراگانا ببینی شروع می کنی به خوندن، همچنان هر سه شنبه و جمعه Kumon می ری و کم کم وارد مرحله یادگیری نوشتن هیراگانا شدی.

یه مدتِ که ذهنت مشغول اینه که وقتی بزرگ شدی بازم دختر هستی یا نه! چند باری در موردش با هم صجبت کردیم، ولی گاهی در حین بازی و بدون مقدمه تاکید می کنی :" اگه آدم بزرگ شده همون دختر می مونه ها! " مرز جنسیتی شدیدی بین دختر و پسر داری، تا حتی که معتقدی "داداشا از دل باباها بیرون میان!" 

به شکل سیری ناپذیری تلویزیون می بینی و من گاهی مستاصل می شم که چه شکلی این اعتیادت رو از بین ببرم. علاقه ات به نقاشی کمتر شده، ولی وقت بیشتری رو صرف خمیر بازی و البته خاله بازی می کنی، گاهی ساعت ها با عروسک هات به ژاپنی صحبت می کنی، هر قدر مسواک زدن رو دوست نداری، عاشق نخ دندونی و به نظرت کار هیجان انگیزی میاد!

درک جالبی از تفاوت خودت با اشیا و مخصوصا خوراکی ها داری یه بار که داشتی سیب می خوردی گفتی : "من اصلا تموم نمی شم چون آدمم! "

 

*  marumatsu

* حروف هیراگانای ژاپنی

پی نوشت:   ۹/۹/۹۰  انگیزه خوبی بود برای ثبت این نوشته بعد از مدتها!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 22:58 توسط نسیم |

 

دلتنگی
خوشه‌ي انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می‌کند اندوه...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 23:43 توسط نسیم |

دخترک نازنین 

شد سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز که هستی!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 23:47 توسط نسیم

 

yamadera

  yamadera

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 20:55 توسط نسیم |

 

 

Roppon matsuri 

 Roppon matsuri

 Iwate -  اونسن (حمام آب معدنی)

 

 

  Iwate  -  با یوکاتای هتل

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 19:15 توسط نسیم |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   *  قبلا اینجا یه کوچولو در مورد تاناباتا توضیح دادم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 0:16 توسط نسیم |

 

یه روز بارونی در Meysen

 در ادامه ضیافت تولد!

سروین و رانا

خاله بازی نسبتا مدرن! 

 

 

 

نمی دونم چی شد که دوباره این همه ازت جا موندم، مدتهاست نمی دونم با این پست های بیات شده چیکار کنم. نه می تونم حذفشون کنم و با این خونه مجازیت خداحافظی کنم و نه دست و دلم به نوشتن می ره، گاهی برای همین چند خط، کلمه کم میارم. بعد از وقفه ای که به خاطر زلزله و سفر به ایران پیش اومد، دیگه نمی خواستم ادامه بدم، ولی دلم نیومد سه سالگیت رو اینجا ثبت نکنم.

از وقتی که برگشتیم دوباره ژاپنیت خیلی خوب شده، دیگه می شه به عنوان مترجم اونم از نوع کوچولوش روت حساب کرد، غذا خوردنت خیلی خوب نیست و ترجیح می دی به جای سه وعده غذایی فقط شیر و بستنی و موز و گاهی نون خالی بخوری، چند بار هم تاکید می کنی نونِ خالی که مبادا ذره ای پنیر به بدنت برسه!  کماکان هر سه شنبه و جمعه می ری kumon و پیشرفتت خیلی خوب بوده، دیگه بیشتر حروف هیراگانا رو می شناسی. هنوز رسما مهد کودک نمی ری و بعد از پایان سه سالگی، هم چنان در لیست انتظار هستیم برای ورود به Meysen.

وسط این همه تنهایی من و خودت، گاهی یه جمله ات کافیه که ساعتها لبخند به لبم بیاره یادآوریش. آدم بی جنبه ای هستم شاید، ولی گاهی که فرصت داشته باشم این جمله هات رو می نویسم تا برگردم و دوباره مرور کنم شیرین زبونی هات رو دخترک نازنینم.

داشتیم در مورد فر موهات صحبت می کردیم، فرمودید : خوب تو هم برو آرایشگاه موهات رو فرفری کن. بعد هم توضیح دادی که خانوم آرایشگاه یه چیزی داره مثل فلوت، می زنه تو موهای آدم، فرفری می شه.

شب رفتی مسواک زدی، بعد از نیم ساعت اومدی گفتی برنج سفید می خوام ! بهت می گم شما که مسواک زدی، می گی خوب این که برنجش سفیده اشکالی نداره!

یه چیزی رو زدی ریختی روی میز، بعد می گی من داشته بودم، بلند می شده بودم، این طوری شد.

یه تکه نخ پیدا کردی آوردی : این رو به پای عروسک می بنده بودم، باهاش بازی می کرده بودم!!

صحنه ای از فیلم تلویزیون که برای من تعریف کردی : همیشه یه خانومی هست که داشته بود علف می کارید، دخترش صداش کرد، ولی مرده بود!

به بابات می گی شما اینجا می خوای بشینی؟ من خانومِ شعر خوندَنَم. بعد هم ازش می پرسی: اُکیاکوساما نان نو اوتا ای دِس کا ( شما چه نوع شعری دوست دارید) ؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1390ساعت 2:17 توسط نسیم |

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 22:1 توسط نسیم |

 

شیراز ـ باغ ارم ـ اردیبهشت ۹۰ 

 تخت جمشید

حافظیه

مهد کودک ـ دو هفته قبل از زلزله

 

روزهای پایانی اسفند ماه، درست زمانی که پروژه طاقت فرسای خونه تکونی داشت به مراحل پایانی نزدیک می شد، یک زلزله ۹ ریشتری آنچنان خونه رو تکوند که دیگه نیازی به ادامه اون همه بشور و بساب نبود. لحظات سختی بود، فکر می کنم هیچ وقت عظمت و بزرگی این تجربه از یادم نره، ولی به هر حال خیلی باید شاکر باشیم که هنوز هستیم و نفس می کشیم. با قطع شدن برق لحظاتی بعد از زلزله زندگی فلج شد. تلفن، اینترنت، موبایل و روز بعد آب قطع شدند و ما موندیم و تاریکی و سرما و صدها پس لرزه. شب اول تا صبح بارها و بارها زلزله اومد، اونقدر که صبح فکر می کردم اصلا نخوابیدم ولی هنوز فاجعه اصلی در راه بود، خطر تشعشعات رادیو اکتیو دیگه آب و برق و گاز و سرما و بی بنزینی نبود که بشه باهاش کنار اومد، این بود که در سخت ترین شرایط ممکن، یک هفته بعد از زلزله راهی ایران شدیم و بعد از یک هفته بسیار سخت و پر استرس، به استقبال نوروز ۹۰ اومدیم، در حالی که این سفر اونقدر غیر منتظره بود که روزها طول کشید تا باورش کنیم.

زلزله برای من حکم تبری رو داشت که با ضربه اش، آرامش رو ازم سلب کرد، نمی دونم، شاید هم آدم وقتی بچه داره این همه ترس های احمقانه سراغش میاد!  به هر صورت بعد از ۲۰ اسفند ۸۹، من همیشه در آماده باشم، همیشه نگرانم، جرات ندارم برای پیاده روی خیلی از خونه دور بشم، هر وقت به ترکهای خونه نگاه می کنم، فکر می کنم شاید خونه به خاطر آسیبی که دیده این بار با یک زلزله کمتر از ۹ ریشتر هم بریزه .

مدتهاست که خونه مجازیمون رو خاک گرفته، آدم گاهی نمی دونه کی به زندگی عادی بر می گرده. یه ذهن آشفته که هنوز مطمئن نیست کار درستی کرده که برگشته یا نه، کمی بی حوصله گی، یه خونه تکونی نصفه، زلزله های متوالی و هر روزه که حالا دیگه جزیی از زندگی شدن، حال این روزهای منه.  

حالا بعد از مدتها اومدم ازت بنویسم، از تواناییهای جدیدت، از چیزهایی که برات جالبه، از صداقت معصومانه و بی نظیرت، باید از روزهایی بنویسم که در رویای عروسی و لباس عروس و تور و انتخاب داماد گذشت، گاهی دامادت بابا سعید بود "می خوام آدمم بابا سعید باشه"، (به داماد می گفتی آدم)، حالا افکار عروس خانومانه جای خودش رو به سوژه سوراخ کردن گوش داده، چون معتقدی عروس باید گوشش سوراخ باشه و گوشواره داشته باشه!  باید از دقت و توجه بی نظیرت در شناخت افراد و نسبت ها در سفر به ایران بنویسم، هنوز هم با دیدن عکسها همه اطلاعاتت رو مرور می کنی، همه رو به اسم می شناسی و نسبت ها رو می دونی، گاهی هم که چیزی یادت می ره، در حالی که فکر می کنم غرق بازی هستی، مثلا می پرسی راستی مریم جون مامان کی بود؟!  چند روز پیش تو ماشین بودیم، بدون مقدمه و یا اینکه حرفی از کسی زده شده باشه، گفتی ولی فکر کنم هستی جون مامان ِ دیبا و دینا بود!!!  

برای بعضی از تجربه ها فقط باید مادر باشی، خیلی پیچیده نیستند، شاید گاهی مسخره یا لوس به نظر برسند، ولی همه مادرها در کنار بچه هاشون زندگی رو یه بار دیگه و یه جور دیگه تجربه می کنند. گاهی فکر می کنم کاش می شد فقط لحظاتی از دریچه نگاه تو همه جا رو ببینم، واقعا وقتی می ری از بین اسباب بازیهات یه میمون کوچولو پیدا می کنی، بعد می گیریش جلوی مگسی که توی خونه پیدا کردی، که مثلا مگس ه بترسه  و بره بیرون!!!! چی تو اون کله کوچولوت می گذره؟ به نظر خودت راه حل پیدا کردی؟!!! تازه وقتی مگس رو گم می کنی، مثل وقتی که من رو صدا می کنی تو خونه بلند صداش می کنی: مگس ، مگس ! یه روز دیگه ، قبل از ظهر از خرید برگشتیم، قول داده بودی که خوراکیت رو بعد از نهار بخوری، ولی توان مقابله با وسوسه خوردنش رو هم نداشتی، اومدی گفتی می شه آدم بره بالا یواشکی به به اش رو باز کنه؟ پرسیدم خوب چرا همین جا باز نکنه؟ خوب آخه اینجا، مامان ِ آدم، آدم رو پیدا می کنه!!!

به برکت سفر ایران و البته نمایشگاه کتاب و کتابهای جدیدی که خریدم، بالاخره دست از سر کتابهای می می نی برداشتی، فعلا نی نی دخملی که اتفاقی توی شهر کتاب آرین پیداش کردم مقام اول رو داره، یکیش رو کاملا حفظی و بقیه رو هم تا حدودی می خونی، هر کتابی رو که دوست داشته باشی، بعد از یکی دو بار که برات می خونم، از روی عکسها خط اصلی داستان رو بارها برای خودت تعریف می کنی. 

آخرین سه شنبه اردیبهشت و آخرین روز سی و پنج ماهگی، تصمیم گرفتی با پوشک خداحافظی کنی، عصر به پیشنهاد خودت رفتی دستشویی، یکی دو روز اول شاید هر نیم ساعت، یه شلوار عوض می کردیم، اما خیلی سریعتر و راحت تر از اون که فکر می کردم پروسه حذف پوشک انجام شد، شاید چون دقیقا به این مرحله رسیدی و خودت خواستی، قبل از این، هر بار که ازت می خواستم دیگه پوشک نپوشی و بری دستشویی، شدیدا مخالفت می کردی ولی حالا دیگه نیازی به یادآوری من هم نداری. خوشحالم که قبل از تولد سه سالگیت این مرحله رو هم پشت سر گذاشتی.

پ . ن : کامنت های خصوصی و عمومی نوشته قبلی نشونه محبت دوستانی بود که ما رو شرمنده کردند، ببخشید که این همه غایب بودیم و نگرانتون کردیم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 9:13 توسط نسیم |